رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

Thursday, January 26, 2006

جشنواره ی فیلم فجر

جشنواره ی فیلم فجر بر خلاف سالهای گذشته کمی زودتر چند روزی است شروع به کار کرد . ان شا الله بعد از به پایان رسیدن جشنواره مفصلی درباره فرهنگی خواهم نگاشت.

Tuesday, January 17, 2006

جام جهانی

می خواهند به بهانه ی ساخت سلاح اتمی ایران را از حضور در جام جهانی محروم کنند.

Monday, January 16, 2006

آن زن مردنما

پس از بالا گرفتن بحث های سیبیل طلا و فرنگوپلیس با دیگر اهالی بلاگستان بر سر جنسگونگی زبانی بلاگ ها. و اطلاق فمینیست بر برخی اشخاص مطالبی به ذهنم رسید که گمانم بد نباشد بنویسم.
اول اینکه نازلی خانوم دچار نوعی احساس حقارت جنسی است که مثلا با نامگذاری بلاگ خود به نام سیبیل طلا سعی در بدست آوردن موقعیتی ورای جنسیت خود می باشد چرا که او این جنسیت را عاملی بازدارنده پیش روی خود می انگارد و چونان باری شانه از آن تهی می کند و یا سعی دارد با به کار بردن الفاظ متداول در بین مردان حس اعتماد به نفس از دست رفته ی خود را که ناشی از همین احساس حقارت جنسی خود است بدست آورد.
همچنین اگر در عکسی که جناب هودر گرفته اند تاملی کنیم این حس نمودی دیگر دارد نوع کوتاه کردن مو که آرایشی مردانه برای موی سر است و یا احساسی - هر چند در عکس ضعیف بیان شده_ که هنگام بوسه گرفتن از یک همجنس دارد چنان که از عکس بر می آید احساس همجنس بازی به زعم بعضی ها نیست که او خود را در مقام مردی هوسران می بیند که بوسه ای از زنی می رباید و این احساس شادکامی و تفوق بر حریف ظریف خود یعنی زن را می توان از چهره ی او به خوبی تشخیص داد.
حال نمی دانم اگر اینگونه مرد نماییها فمینیستی است شاید بتوان به قول نیک آهنگ او را یک فمینیست اولترا پست مدرن دانست البته شک دارم که این حرکات را بتوان در تعریف فمینیسم گنجاند.

ابی

امروز به مناسبت ورود نازنینم از سفر، خودم را هفت هشت ساعتی به آهنگهای زیبای ابی مهمان کردم خیلی وقت بود که ابی گوش نداده بودم یعنی از وقتی که او رفته بود وای چه شوری دارد این آهنگها، همه ی شادی روزهای زیبای بودنش را دوباره در تک تک سلولهایم تزریق کرد و همه ی غمهای دوری اش را،واقعا تو این روزاهای بی کسی بهترین هدیه ای که می شد به من داد آمدن او بود.

تو این روزای بی کسی اگه به دادم نرسی
یه روز می آی که دیر شده نمونده از من نفسی

خدایا چقدر خوشحالم.... خدایا
هنوز ابی دارد می خواند صدایش تمام فضای اتاقم را فرا گرفته و شوق دیدن دوباره ی معشوق تمام وجودم.

اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم
ولی در عشق تو دریایی از دل کم می آرم

نمی دانم وقتی که ببینمش چه حالی خواهم داشت خدا کند دلم آبرویم را نبرد

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم

های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های،نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
لحظه ی دیدار نزدیک است

همه ی آنچه که دارم به پایش(من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود/ سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست)

*ببین ای بانوی شرقی ای مث گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاس تو این خورجین قدیمی
*خورجینی که حتی تو خواب از تنم جدا نمی شه
مث اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه
*بانو بانو بانوی شرقی ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو خورجین قلب این عاشق
*خورجینم اگه قدیمی اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره
*واسه من بود و نبوده هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشق ترین مرد زمینه


خوش خبر باشی ای نسیم شمال/ که به ما می رسد زمان وصال
یارم از سفر آمد وشادم کرد بسیار و غمگن که هم چند روز دگر باز بخواهد رفتن و سوختن من.

Sunday, January 15, 2006

به لحاظ اعتقادی

رییس جمهور م.ش.نگ : ما به لحاظ اعتقادی سلاح اتمی نمیسازیم و جنگ افروز نیستیم.
توضیح: ما به لحاظ اعتقادی اصلا نمی خواهیم جهاد کنیم در راه خدا فقط بعضی وقتها از دستمان در می رودو جنگهای صلیبی راه می اندازیم و هزاران نفر مسیحی کافر! را به درک واصل می کنیم.
ما به لحاظ اعتقادی اصلا علاقه ای به گسترش اسلام به ضرب شمشیر اسلام نداریم فقط بعضی وقتها دچار عقده ی خود کوچک بینی می شویم و با خون و خونریزی ایرانیان مجوس و اندلسیان از خدا بی خبر را مسلمان می کنیم. ما اصلا به لحاظ اعتقادی جهاد را بر علیه کافران پسندیده نمی دانیم ولی بعضی وقتها کافران خیلی سرزمینهایشان خوشگل است و حیف است که در دست کافران باشد به همین خاطر گاهی با خونریزی سعی می کنیم این سرزمینها را به دست بیاوریم. تازه ما اصلا به لحاظ اعتقادی دوست نداریم با مسلمانان دیگر جنگ کنیم ولی بعضی وقتها باید سر خلافت هم جنگید آخر چیز خوبیست این ردای خلافت.
خلاصه ما به لحاظ اعتقادی آدم های سر براه و صلح طلبی هستیم.

رییس جمهور م.ش.نگ در مصاحبه ی دیروز خود خیلی از واژه ی قرون وسطی استفاده کردند گمانم برای درک او از اینکه در چه دورانی زندگی می کند نه در دوران صدر اسلام برایش کلاس تاریخ گذاشته اند که دستش بیاید هزار و چهارصد سالی از اسلام می گذرد و البته این کلاس فعلا به قرون وسطی رسیده است و ایشان هم برای اینکه درس پس بدهد به معلمانش و نشان بدهد خوب درسش را فهمیده و تازه هم فهمیده چه خبر بوده آن دوران همه اش از این واژه استفاده می کرد.

Tuesday, January 10, 2006

عرفه

پس مرا در صلب پدرانم ساکن کردی و ایمن ساختی مرا از شک وشبهه ی مردنها و حوادث و رفت و آمد روزگاران و سالها تا اینکه پیوسته ارز پشت پدران به رحم مادران منتقل شدم ودر روزگاران پیشین و ایام گذشته و قرنهای گذشته به دنیا نیاوردی مرا برای رافت و لطف و احسانی که به من داشتی در زمان دولت پیشوایان کفر که عهد و پیمان ترا شکستند و پیامبرانت را تکذیب کردند ولی تو مرا بیرون آوردی و زمانی به وجودم آوردی ( زمان پیامبر) که امر هدایت برایم میسر بود.
فرازی از دعای عرفه ی امام حسین
اولین روز از بیست و شش سالگی من با روز عرفه مصادف شده است و این شاید هشداری باشد مرا که بیشتر به شناخت خود بکوشم که همانا شناخت خداست.
راستی را که در عمر خود چه شناخته ام از خود و چه کوشیده ام که بشناسم خود را؟
شاید این روز فرصت خوبی باشد که در این باره کمی فکر کنم . من... موجودی ضعیف که در قدرت بیکران او چونان ارزنی در بی نهایت دنیایم.
خدایا این سال جدید را در زندگی ام شروع خودشناسی ام قرار ده.آمین!

Monday, January 09, 2006

بیست و پنج سالگی

هنگام سپیده دم خروس سحری/ دانی که چرا همی کند نوحه گری
یعنی که نمودند در آینه ی صبح/ کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری
و این بیخبری مانند دردیست مزمن که مانند خوره روح آدم را می خورد. یک سال دیگر هم گذشت.
امروز آخرین روز از بیست و پنج سالگی من است.
کارنامه ام را اگر خوب بخواهم بررسی کنم این سال هم مانند سالهای پیشین عمرم در بیخبری گذشت و در خوابم هنوز. کاروان عمر گذشت و بیابان در پیش من.
زندگی خودفروشی است به مرگ.
و چه ساده چوب حراج زده ام به این کالا.
مراد من هم امسال رفت و من ماندم هزاران درد و سوال، بعد از او گوشه ای گزیدم و از مصاحبت آدمیان تا آنجا که مقدور این نکبت بار زندگی باشد دوری کرد و خود را کشتم و باز کشتم تا چشمم به این دنیا را کور کنم. نخواهم جان پر غم را که در زندانم بی روی یار.
توشه ی دنیایی امسال هم کتابی نوشتم در باب اتیمولوژی گر چه با رشته ی تحصیلی ام فرسنگ ها فاصله داشت ولی کوشیدم تقریبا خالی از اشکال باشد که خوانندگان را ناامید نکند از خواندنش.
چند پیشنهاد فیلمسازی هم بود که جز یک مستند بقیه را نپذیرفتم دیگر از فیلم هم خسته شده ام.
روزهایی هم شاد بوده ام ولی شاید به کمی انگشتان یک دست.
...
...
...
...

Sunday, January 08, 2006

امتحان

وزرای کابینه ی احمدی نژاد را نام ببرید؟
این سوال امتحانی درس اجتماعی یکی از مدارس راهنمایی شهر کرمانشاه بوده است. آخه یکی نیست بگه این سوالو از خود احمدی نژاد هم بپرسید خودش هم نمی دوتونه اسم وزراشو بگه . وزیرایی که همینطوری الابختکی انتخاب شده باشند که معلومنیست چه رابطه ای بین تخصص و وزارتشون هست رو خود احمدی نژاد هم نمی تونه اسمشونو حفظ کنه. چه برسه به دانش آموزای بیچاره!!!

از امسال قرار شده عید غدیر هم به کارمندها عیدی بدهند. این پیشنهاد رو پدرم در جلسه ی ستاد غدیر مطرح کرده و خزلی هم با طرح اون با دولت خود شیرین باعث تصویب این طرح در هیات دولت شده.

Saturday, January 07, 2006

کار مفید

بوش اگه توی کل زندگیش یه کار مفید کرده باشه همینه.
اگر چه بوش دلایل سیاسی خود را دارد ولی اگر کمی به هوش باشیم می توانیم از این طریق خودمان و فرهنگمان را به آمریکایی ها بیشتر بشناسانیم.فکر کنم لالن وقتشه فرهنگستان!! زبان و ادب فارسی دست به کار بشه و در راه انتشار ادب فارسی به ینگه ی دنیا کاری بکنه.

اتمسفز نه! جو

Friday, January 06, 2006

گوشه نداشته بید! جیگرررررررررر

Wednesday, January 04, 2006

ژورنالیست


یکی از دوستان پدرم به تازگی هفته نامه ای منتشر می کند با نام "ریژاو"
از آنجایی که می دانست من هم روزنامه نگاری می کنم از پدرم خواسته بود که برای همکاری با این نشریه بروم و کارهایی برایشان انجام بدهم. مدتی بود که پشت گوش انداخته بودم این درخواست ایشان را، تا اینکه چند روز پیش به اصرار پدرم سری به دفتر نشریه شان زدم که ببینم اوضاع چطور است اگر خوشایندم بود وقتی هم برای این نشریه ی نوظهور بگذارم.از قضا با آن روز جو عجیبی هم مرا گرفته بود که برای دیار خودم کاری انجام بدهم. با ایشان شروع به صحبت کردیم و بعد از خوش و بش های مسخره ی روزمره به موضوع اصلی وارد شدیم. ایشان درباره ی سختی کار فرهنگی در منطقه ی غرب کشور خطابه ای ایراد فرمودند و شکوه ها کردند تا موضوع به خدمت بنده در این نشریه ی فخیمه رسیدخب بعذ از تعارف تیکه پاره کردن های معمول نه گذاشتند و نه برداشتند و فرمودند که " نشریه ی ما در حال حاضر به یک صفحه آرا نیاز دارد چون می دانستم که شما فعالیت روزنامه نگاری دارید از ابوی خواستم که برای این خطیر از وجود شما فیض ببریم......" دیگر بقیه ی حرفش را نشنیدم و با غیظ از اتاق بیرون زدم.
بغضم گرفته بود که مرتیکه ی .... خیال کرده با کی طرفه؟ ولی چه می شد کرد پای سابقه ی دوستی پدرم با او در میان بود که خودم را کنترل کردم وگرنه چند تا فحش خوشگل بارش می کردم.
.... ای بابا، بگذریم، این طوریه دیگه!
هنر خوار شد جادویی ارجمند

پرتقال فروش


کوبا، ونزوئلا، بولیوی
کاسترو، چاوز، مورالس
سوسیالیزم

اسلام
جمهوری اسلامی ایران
احمدی نژاد
پیدا کنید پرتقال فروش را؟

Sunday, January 01, 2006

آسه آسه

چند وقتی است کسایی به این بلاگ سر می زنند و آسه میان و آسه میرن. این رسمش نشدآآآآآآا
آهای اونایی که سر میزنید یعنی یه فحش هم ندارید نثار ما کنید؟ بابا یه نظری، تفقدی، چیزی...