ژورنالیست
یکی از دوستان پدرم به تازگی هفته نامه ای منتشر می کند با نام "ریژاو"
از آنجایی که می دانست من هم روزنامه نگاری می کنم از پدرم خواسته بود که برای همکاری با این نشریه بروم و کارهایی برایشان انجام بدهم. مدتی بود که پشت گوش انداخته بودم این درخواست ایشان را، تا اینکه چند روز پیش به اصرار پدرم سری به دفتر نشریه شان زدم که ببینم اوضاع چطور است اگر خوشایندم بود وقتی هم برای این نشریه ی نوظهور بگذارم.از قضا با آن روز جو عجیبی هم مرا گرفته بود که برای دیار خودم کاری انجام بدهم. با ایشان شروع به صحبت کردیم و بعد از خوش و بش های مسخره ی روزمره به موضوع اصلی وارد شدیم. ایشان درباره ی سختی کار فرهنگی در منطقه ی غرب کشور خطابه ای ایراد فرمودند و شکوه ها کردند تا موضوع به خدمت بنده در این نشریه ی فخیمه رسیدخب بعذ از تعارف تیکه پاره کردن های معمول نه گذاشتند و نه برداشتند و فرمودند که " نشریه ی ما در حال حاضر به یک صفحه آرا نیاز دارد چون می دانستم که شما فعالیت روزنامه نگاری دارید از ابوی خواستم که برای این خطیر از وجود شما فیض ببریم......" دیگر بقیه ی حرفش را نشنیدم و با غیظ از اتاق بیرون زدم.
بغضم گرفته بود که مرتیکه ی .... خیال کرده با کی طرفه؟ ولی چه می شد کرد پای سابقه ی دوستی پدرم با او در میان بود که خودم را کنترل کردم وگرنه چند تا فحش خوشگل بارش می کردم.
.... ای بابا، بگذریم، این طوریه دیگه!
هنر خوار شد جادویی ارجمند


0 Comments:
Post a Comment
<< Home