رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

Saturday, December 31, 2005

کنسرتی دیگر


روز جمعه ای کنسرت جناب ناصر عبدالهی قرار بود در سالن انقلاب کرج برگزار شود به همراه چند تا از دوستان بلیت های کنسرت را تهیه کردیم و خوشحال از اینکه روز جمعه را با تفریح سالمی! می گذرانیم راهی محل برگزاری کنسرت شدیم بلیت ما برای سئانس 6 تا 8 غروب بود ساعت 5،5 به در سالن رسیدیم که باید از بین یک تونل که با داربست درست کرده بودند و دو طرف آن هم گارد نیروی انتظامی ایستاده بود به داخل سالن می رفتیم خلاصه اینکه بعد از کلی توی صف ایستادن وارد شدیم به سالن. توی سالن هم شلوغ بود سه، چهار هزار نفری آمده بودند ساعت از 6 هم گذشته بود چند باری موقعیت خودمان را عوض کردیم که در بهترین موقعیت دید و صدا قرار بگیریم حدود ساعت شش و چهل دقیقه تازه صدا بردار شروع کرد به لول گیری میکروفون ها چند دقیقه بعد هم یک مجری شروع کرد به سخنرانی که پرواز آقای عبدالهی از بندر عباس با تاخیر انجام شده و الان هم در اتوبان هستند و تا لحظاتی دیگر به سالن تشریف می آورند و در ضمن قول داده اند که چند کارشان را که تا به حال جایی اجرا نکرده اند به خاطر جبران تاخیر اینجا اجرا کنند و دو نفر دیگر از خواننده های معروف کشور هم اضافه بر برنامه به همین دلیل اجرا خواهند داشت در این کنسرت. خوشحال شدیم که حداقل این تاخیر به خوبی به پایان خواهد رسید یک ربع بعد یک انکرالاصواتی به نام کیارش روی سن امد و یک دو آهنگ نصفه نیمه و فالش خواند و ساعت 8 مدیر برنامه روی سن آمدند و عذرخواهی کردند که آقای عبدالهی از بندرعباس امروز به علت بدی هوای بندرعباس پرواز نداشته اند به تهران ولی شما می توانید هفته ی آینده با هین بلیت ها تشریف بیارید و شاهد هنرنمایی! ایشان باشید. ما هم که انگار تفریح سالم به ما نیامده دممان را روی کولمان گذاشتیم از سالن بیرون زدیم و به همه ی درشت و ریز این مملکت چند تا فحش چارواداری نثار کردیم که مملکتی ساخته اند که هیچ چیزی قاعده ندارد.
اینم از تفریح سالم!!!

کتاب



این دیگه شاهکاره!
امروز از جلوی نمایندگی انتشارات تیمورزاده در کرج(خیابان طالقانی جنب پارک شرافت)می گذشتم که چشمم خورد به این تابلو :" فروش وزنی کتاب" خیلی متاسف شدم که در مملکتی زندگی می کنم که کتاب در آن مانند سبزی کیلویی به فروش می رسه . اونم انتشاراتی مانند تیمور زاده که متابهای تخصصی پزشکی را چاپ می کنه نمی دونم دیگه چی باید گفت.

سال نو میلادی مبارک

سال نو میلادی را به همه ی دوستان و آشنایان تبریک می گویم.

Wednesday, December 21, 2005

شب یلدا

امشب که پدرم می خواست فال حافظ بگیرد از همه خواست که نیت کنند ولی هر چه زور زدم نیتی نداشتم یعنی هیچ آرزویی نداشتم که بخواهم نیتی داشته باشم به قول یکی از دوستان زندگی آرزوهای ماست خیلی وقت است که می دانم دیگر نباید زندگی کنم نمی دانم چه کار باید کرد؟

Tuesday, December 20, 2005

شبکه ی صبا

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
فردا شب شبکه ی ماهواره ای آقای کروبی به نام صبا روی آنتن می رود. به آقای کروبی و همه ی دست اندر کاران این شبکه تبریک می گویم و از خدا آرزوی توفیق برایشان دارم.
Hotbird
Frea.11747 Horizontal
27/500 mbs
Fec 3/4

شب یلدا

یِی دفه تو شو یلدا ئی دلم هواته کرده
یاد او موای بلند و یاد او چشاته کرده
پاییز هم آرام آرام همچون بانوی خوش خرامی که لباسی رنگارنگ به تن دارد گذشت و زمستان شروع شد با اولین شب خود که به بلندای یک عشق است. همیشه دلم در این شب بی قرار می شود و یاد یار دارد.

جل الخالق


امروز دو خبر جالب شنیدم از تلویزیون که کلی حال کردم. اولی این بود که وزیر رفاه که دیروز مدیر سازمان تامین اجتماعی را به علت سرپیچی کردن از برنامه های وزارتخانه با مطالعه ی فراوان و پژوهش بسیار از این سمت برکنار کرده بود وی را دوباره به همان سمت منصوب کرد و این بار هم با مطالعه و کار کارشناسی بسیار!!!! جل الخالق کارکارشناسی در ایران در کمتر از 24 ساعت دو نتیجه ی کاملا معکوس دارد. قدرت خداست !!!
دومی هم اینکه جناب مستطاب صفار هرندی وزیر ارشاد اسلامی هم فرمودند که شبکه های ماهواره ای ایرانی خارج کشور چون از ایران مجوز ندارند فعالیت آنها مشروعیت ندارند و نمی تواننند در نشریات ایرانی تبلیغات داشته باشند.
قابل توجه دوستان خوب افشین، آرش، دی جی علی و سایر دوستان از این به بعد برای خواندن در آمریکا هم باید مجوز صدا از جناب آقای صفار هرندی بگیرند وگرنه حضرت اله کرم و پیروان صدیقشان در یک عملیات استشهادی آنها را به درک اسفل السافلین خواهند فرستاد.

Monday, December 19, 2005

رژیم منحوس شاهنشاهی یا دولت خاتمی

امروز برنامه ی اقتصاد روز شبکه ی اول را تماشا می کردم در آن در وصف صفات جلیله ی رییس جمهور م.ش.نگ گفتارها می گفتند و دولت پیشین ( دولت آقای خاتمی ) را چنان به باد ناسزا گرفته بودند که گمانم آمد که رژیم پهلوی را دشنام می گویند خلاصه هر چه خرابی بود در این مملکت را به گرده ی خاتمی گذاشتند و شیخ محمود نورافکن را در حد صاحب ازمان یا یک چیزی توی همین مایه ها یا شاید هم بیشتر ستودند و ساده زیستی را که همانا کاپشن احمدی نژادی باشد در بوق کرنا کردند و گوش خلایق بدریدند.
خیلی دلم گرفت ولی نمی دانم برای کی باید دلم بگیرد کورش کبیر که مملکتش دست اینها افتاده یا برای محمد که دینش اسباب بازی شده و یا شاید برای خودمان که اینطوری منتر دست اینها شده ایم.
کورش آسوده بخواب که دیگر ایرانی نیست که آسایشت را بگیرد. چون بزودی همین جناب چنان ویرانش کند که حتا هرودت هم به گور بابایش بخندد اگر گمان کرده باشد ایرانی بزرگ و آباد زمانی وجود داشته است.

Sunday, December 18, 2005

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد
این را همین اول بنویسم که اگر می خواند پیامی بفرستد.
چند روز پیش که اینجا زلزله آمده بود مادربزرگم با لهجه ی کرمانشاهی بسیار قشنگی عوامل زلزله را برای من شرح می داد می گفت:" روله جان می گن ئی زمین رو شاخ یه گاویه وختی گاوگه خسته می شه سرشه تکان می ده زمینم خو با سرش تکان مُخوره ئیجوری زلزله دُرُس می شه." بنده ی خدا اطلاعاتش از زمان ارسطو به این ور آپدیت نشده بود . نا خودآگاه به یاد رییس جمهور به قول نبوی مشنگ مملکت افتادم که ایشان هم مدتهاست که اطلاعاتش آپدیت نشده و هنوز فکر می کند صدر اسلام است که پیغمبر با یهودیان مدینه می جنگید. خوب دست خودش هم نیست بچه ام مریض است باید ببریمش بستریش کنیم.

Wednesday, December 14, 2005

اصالت وجود

کلی مطلب امروز درباره ی اصالت وجود یاد گرفتم تجربه ی جالبی است آدم یک روز کامل تقریباً 14 ساعته را بنشیند و یک کتاب را بخواند که بفهمد بالاخره موجود بالذات اب موجود باغیر چه فرقی دارد و یا یا وجود مشکک است یا نه آیا وجود تکثر دارد یا واحد است و از این قبیل خزعبلات و آخر سر هم به این نتیجه برسد همه ی این واژگان قلمبه سلمبه ترجمه ی سخت واژگان عامیانه ی خودش است و با همانها هم کارش راه می افتد هیچ که سلب و حمل محمول و چه میدانم هزار کوفت و زهرمار دیگر همان است که بنده ی خدا پرفسور جهانشاهلو در قالب همان منطق ریاضی در ترم دوم دانشگاه به خوردش داده بود و با علایم ریاضی آن آشناتر است تا این قلمبه سلمبه ها که آدم اگر بخواهد گزاره را دنبال کند اصلا یادش می رود که شروط چه بود و چه می خواست نتیجه بگیرد . بگذریم...
به نیک اهنگ جان تولد مادرش را تبریک می گویم
محسن عزیز چرا آپ نمی کنی؟
سیبیل جان از این کرسی شعر ها باز هم بنویس.

Tuesday, December 13, 2005

خانه ی هنرمندان

امروز هم دوباره دلم گرفته. همش یک بغض گلویم را می فشارد دوست دارم گریه کنم ولی نمی توانم، یعنی نمی خواهم. نمی خواهم آنقدر بش اهمیت بدهم که مرا با خود ببرد ولی بدجوری پیله کرده و دست از سرم برنمی دارد این بغض لعنتی!
راستی امروز باز هم از خانه بیرون رفتم. رفتم خانه ی هنر مندان اینجا، که ببینم چه جور جایی است به قول مادرم " برو بیرون با مردم حرف بزن برات خوبه" خلاصه رفتم سری به این خانه ی هنرمندان بزنم از قضا با در بسته برخورد کردم از آقایی که آنجا مغازه ای داشت پرسیدم که ببینم چه ساعتی می آیند گفت هنوز راه اندازی نشده،ولی روی تابلو نوشته بود تاسیس 1382
خیلی دلم سوخت برای هنر و هنرمند که این خانه شان است. به قول شاعر بزرگ فردوسی " هنر خوار شد جادویی ارجمند" در این مملکت هنر و علم خوار شده است و رمل و استرلاب چند تا ملا ارجمند شده است!

Sunday, December 11, 2005

امروز


امروز دو بار زنگ تلفنم به صدا درآمد و هر دو بار بسیار خوشحال شدم اولی یکی از شاگردان چند سال پیشم در کرمانشاه بود و دومی یکی دیگر از شاگردان قدیمی ام در تهران بود.خیلی خوشحال شدم گویی روح تازه ای در من دمیده شد خیلی وقت بود دلتنگی می کردم و کسی نبود از من سراغی بگیرد امروز که این دو گرامی تماس گرفتند خوشحال شدم که هنوز کسی هست که مرا یادی کند. الهی! هر جا هستند شاد باشند و سربلند.
بعد از مدتها از خانه بیرون زدم و به دیدن فیلم کافه ترانزیت رفتم فلیم خوش ساخت و زیبایی بود و باز هم همان تراژدی زنان در ایران. به قول خواجه عبدالله کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق.
کاش درک می شد که زنان نیز مانند ما از حقوقی برخوردارند در جامعه و صد البته کاش زنان نیز می دانستند چگونه خود را در جامعه به اثبات برسانند و نه مانند بعضی ها با استفاده از ضعف برخی از مردان ضعیف النفس.
از سینما که برمی گشتم در تاکسی راننده گمان کرده بود که درویشم و مصرانه از من می خواست که هویی بکشم و از مولا علی (ع) بخواهم گره از کارش بگشاید که کارش بد جوری گیر است تنها چیزی که توانستم بش بگویم این بود که توکلت به خدا باشد ان شا الله درست می شود. قربان علی بروم که پناهگاه همه ی دل سوخته هاست.
الهی! به حق علی گره از کار همه ی حاجتمندها بگشا. آمین

Saturday, December 10, 2005

خط یار

برید باد صبا دوشم آگهی آورد
بعد از تقریبا دو ماه امروز نامه ی دلبر جانان من رسید.
خاتون ! دلشاد باشی که دلشادم کردی.

Thursday, December 08, 2005

آه


بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
یادشان گرامی

شیطان


بچه که بودم هر وقت پشت بام می رفتم به لبه ی بام که نزدیک می شدم، داد و هوار مادرم بلند می شد: نزدیک لبه نشو، شیطان هُلت می دهد می افتی پایین. هیمیشه فکر می کردم این شیطان پدرسوخته عجب نامردی است! منتظر واایستاده تا من بروم لبه ی بام و او هُلم بدهد پایین.
حالا که بزرگ شده ام هنوز هم به لبه های زندگی که نزدیک می شوم، می ترسم سر و کله ی شیطان پیدا شود و هُلم بدهد وسط بدبختی ها و مشکلات زندگی.
حالا که افتاده ام توی این روزمرگی کسالت بار و از خودم نمی توانم برای لحظه ای هم فرار کنم، حالا که از اوج انسانیت افتاده ام به قعر حیوانیت، خوب که فکر می کنم شیطان بیچاره ی مادر مرده که با من کاری نداشته و مرا هُل نداده است بلکه خودِ خاک بر سرم، چنان از آن بالا خودم را انداخته ام پایین که شیطان به گور بابایش خندیده باشد کسی را اینطوری هُل داده باشد پایین.

Wednesday, December 07, 2005

این روزها

عجب دلهره ای دارد این روزها که می گذرند!
پر است از آشفتگی، بالاخره مرا از پا درمی آورد این هراس همیشگی این روزها.
این روزها که ناخوشم همیشه انگار یک کسی مرا هر لحظه به کاری بخواند و من نتوانم ذره ای از جای خودم تکان بخورم، اسیر قفس خودم شده ام، روزها می آیند و می روند و من از اتاق بیرون نمی آیم، شاید کلامی با کسی حرف بزنم. از همه چیز و همه کس دلزده شده ام. این بیکاری این روزها که بد جوری دارد مرا خورد می کند باعث شده که دل و دماغ هیچ چیز را نداشته باشم. دیگر حتا مطالعه یا پژوهشی هم در کار نیست، خلاصه خودم را ول کرده ام میان این روزها تا هر جا می خواهند مرا ببرند
.

Thursday, December 01, 2005

نام

امروز مراسم نامگذاری دختر عموی کوچکم بود. من از یک هفته ی پیش که به دنیا آمده بود مامور شده بودم که فهرست نامهای ایرانی را با معانی آنها بنویسم که از میان آنها نامی را برگزینند. من هم که سرم درد می کند برای همچون کاری، یک فهرست بلند بالایی نوشتم و دادم به دستشان. خیلی جالب بود امروز یک نامی انتخاب می شد که یک عمر با او همراه بود نامی که سرشت آدمی را می گویند می نمایاند. یک تولدی زیبا ... یک ممکن الوجود دیگر... یک شروع بی پایان دیگر... راستی عجب موجود عجیبیست این آدم. یک دنیا خواهش و نیاز است که متولد می شود و چقدر این نیازها ما را از اوج جدا می کند؟! وقتی نیازهایمان فوران می کنند آنوقت است که در این دنیا متولد می شویم و محکوم می شویم به زندگی و این همان دلیل هبوط بود که نیاز و تمنای میوه ی ممنوعه آدم را محکوم به تولد در این دیر بلا کرد.

چراغ

چراغ داری اگر
راه را گم کرده ایم
حالا بیا