رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

Tuesday, November 15, 2005

کفر و ایمان


آقای فرشیدی وزیر آموزش و پرورش به نقل از یکی از مراجع قم گفت:" تیزهوشان عموماً بی دین هستند."
نتیجه گیری اخلاقی یک: کسانی که دین دارند عموماً آدمهای منگول بوده و از ضریب هوشی ای در حدود هویج برخوردارند و بالنتیجه هر کس که دین بیشتری دارد کودنتر است و از این نتیجه می شود که مراجع تقلید که بسیار دیندارند تقریباً ضریب هوشی به اندازه ی شلغم پخته دارند و کسی که کودن است شرعاً جایزالتقلید نیست البته به پارادکس راسل می رسیم که این نتیجه گیری را یک مرجع تقلید کرده اند!!!!! دیگر اینکه مثلاً مرلین منسون آخر تیزهوش است و گوی سبقت را در عقل از کسانی همچون انشتین و سایر دانشمندان ربوده است.
نتیجه گیری اخلاقی دو: اصولاً هر کس که ذره ای عقل داشته باشد دنبال دین نمی رود نتیجه اینکه لنین خیلی کارش درست بوده!! ولی البته تظاهر به دین داری که نیازی به داشتن عقل ندارد انگار بسیار هم خوب است ولی باز با پارادکس برخوردم که اینها که تظاهر می کننند آیا عقل دارند یا نه ؟ اگر داند که چرا دینداری؟ اگر ندارند که چطور بهترین راه چاپیدن را بلدند؟

Tuesday, November 08, 2005

آتش


امروز تقریبا همه ی دستنوشته هایم را سوزاندم نمیدانید چه حالی داشت انگار من داشتم توی آن اتش سرخ می سوختم باد که آمد کمی از ریش و مویم را هم سوزاند داشت به سرم می زد بپرم وسط آتش و خودم هم بسوزم ولی نمی دانم چرا یک لحظه سرم را بلند کردم نگاهم افتاد به مادرم که داشت از پشت پنجره مرا می پایید خواستم برای آخرین بار که شده باهاش خداحافظی کرده باشم ولی دلم برایش سوخت بنده خدا خیلی مرا دوست دارد از آن بالا هم حواسش به من بود که من بلایی سر خودم نیاورم ولی کاش می توانستم بی خیال این حس مادرانه اش بشوم و خودم را می انداختم وسط آتش. شعله ها که گر می گرفتند آدم بیشتر وسوسه می شد با آن سرخی پاک یکی بشود وسوسه ی آتش مثل وسوسه ی یک روسپی که لبان سرخش را به لبانت نزدیک کرده باشد دایما مرا داشت به خود می کشید آنقدر قوی بود که به زحمت توانستم از این وسوسه خلاص بشوم.
بعد از این آتش بازی انگار روحم هم با شعله های آتش که به هوا می رفتند به هوا رفته بود گیج و منگ بودم به سختی خودم را کشاندم روی تختخوابم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم حتی برای یک لحظه آرامش پیدا کنم. مدام شعله ها بودند که جلوی چشمم مثل رقاصه های اهورایی می رقصیدند و من هم با آنها همراه شده بودند آنقدر رقصیدم که بی هوش به زمین افتادم نمی دانم چقدر گذشت. به هوش که آمدم رفتم توی توالت بالا آوردم گمانم همه ی حرفهایی را هم که تا حالا نزده بودم قی کردم.

Monday, November 07, 2005

حال ما

امروز کمی حالم بهتر بود و می توانستم تا حدودی موقعیت جغرافیایی و زمانی خودم رادرک کنم کاری که اغلب اوقات از انجام آن عاجزم. بعذ از مدتها یک فیلمی هم از یکی از دوستان که برایش احترام زیادی قایلم گرفت و تماشا کردم بسیار لذت بردم از آن فیلمهایی بود که آدم شاید کم توی زندگی اش بتواند مثلش را ببیند البته به نطر من. اه... راستی اسم فیلم دیدار جو بلک بود چیزی از ماجرای فیلم تعریف نمی کنم تا خودتان ببینید البته ترسم از این است که هنگام تعریف برداشتهای خودم را هم بگویم و خب... شاید به مذاق بعضی ها خوش نیاید. بگذریم ....
تازه امروز بود که کمی دستگیرم شد چقدر دنیای من با دنیای آدمهای دیگر فرق دارد و ایده های من چقدر انتزاعی اند خواستم تصمیم بگیرم که مثل همه یک زندگی عادی را شروع کنم ولی نمی دانم چرا ترسیدم؟ از سرنوشت نا معلومی که در انتظار این کار بود امروز مثل همیشه بابایی شروع کرد به نصیحت کردن من دیگر خسته شدم انقدر همه ی داشته های دورم را _ البته به چشم آنها داشته_ گوشزد کرده اند و همچنین همه ی نداشته های الانم را. کاش می توانستم از دایره ی زمانی فراتر بروم .

Sunday, November 06, 2005

نام

در اندیشه بودم که نام این بلاگ را چه بگذارم؟ که چشمم خورد به دیوان خواجه ی شیراز . گفتم تفالی بزنم به دیوان خواجه هر چه آمد نام این بلاگ را از آن انتخاب کنم. صلواتی فرستادم و دیوان را برداشتم باز کردم این آمد:" رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟" دیدم خواجه هم می داند که مرا با مصلحت بینی کاری نیست بر خلاف کسانی که تا نتیجه ی انتخابات ریاست جمهوری را دیدند مثل آفتاب پرست رنگ عوض کردند.