رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

Tuesday, November 08, 2005

آتش


امروز تقریبا همه ی دستنوشته هایم را سوزاندم نمیدانید چه حالی داشت انگار من داشتم توی آن اتش سرخ می سوختم باد که آمد کمی از ریش و مویم را هم سوزاند داشت به سرم می زد بپرم وسط آتش و خودم هم بسوزم ولی نمی دانم چرا یک لحظه سرم را بلند کردم نگاهم افتاد به مادرم که داشت از پشت پنجره مرا می پایید خواستم برای آخرین بار که شده باهاش خداحافظی کرده باشم ولی دلم برایش سوخت بنده خدا خیلی مرا دوست دارد از آن بالا هم حواسش به من بود که من بلایی سر خودم نیاورم ولی کاش می توانستم بی خیال این حس مادرانه اش بشوم و خودم را می انداختم وسط آتش. شعله ها که گر می گرفتند آدم بیشتر وسوسه می شد با آن سرخی پاک یکی بشود وسوسه ی آتش مثل وسوسه ی یک روسپی که لبان سرخش را به لبانت نزدیک کرده باشد دایما مرا داشت به خود می کشید آنقدر قوی بود که به زحمت توانستم از این وسوسه خلاص بشوم.
بعد از این آتش بازی انگار روحم هم با شعله های آتش که به هوا می رفتند به هوا رفته بود گیج و منگ بودم به سختی خودم را کشاندم روی تختخوابم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم حتی برای یک لحظه آرامش پیدا کنم. مدام شعله ها بودند که جلوی چشمم مثل رقاصه های اهورایی می رقصیدند و من هم با آنها همراه شده بودند آنقدر رقصیدم که بی هوش به زمین افتادم نمی دانم چقدر گذشت. به هوش که آمدم رفتم توی توالت بالا آوردم گمانم همه ی حرفهایی را هم که تا حالا نزده بودم قی کردم.

0 Comments:

Post a Comment

<< Home